خواجه نصير الدين الطوسي ( كوشش مصطفى بروجردى )

83

بازنگارى اساس الاقتباس ( فارسى )

الف - مفرد ، مانند اسب و اسب نبودن . ب - مركب ، مانند زيد اسب است و زيد اسب نيست . زيرا اطلاق اين‌دو معنى ( اسب بودن و اسب نبودن ) بر يك موضوع ( مانند زيد ) محال است . 2 - تقابل تضايف : مانند پدرى و فرزندى و ديگر انواع اضافه ، زيرا اجتماع اين‌دو نوع در يك موضوع به يك وجه در يك زمان محال است . 3 - تقابل تضاد : مانند سياهى و سفيدى ، گرمى و سردى . دو ضد ، دو پديدهء متقابلى هستند كه در يك موضوع نتوانند اجتماع كنند و انتقال موضوع از هر كدام به ديگرى محال نباشد . « اضافه » همواره عارض تضاد است ، چراكه ضد در اضافه به ضد ديگر مىتواند مفهوم « ضد » را پيدا كند . 4 - تقابل ملكه و عدم ملكه : به ملكه قنيه « 1 » نيز گفته مىشود ، مانند تقابل بينايى و كورى . مراد از بينايى در اين‌جا قوهء ديدن ، يعنى امكان ديدن نيست ، زيرا اين نيرو در جنين كه در شكم مادر است نيز وجود دارد . عمل ديدن كه در حال مشاهدهء ديدنىها حاصل مىشود ، نيز مراد نيست ، بلكه مقصود از بينايى ، آن توان و نيرويى است كه براى حيوان بينا در همهء حالات وجود دارد ؛ خواه در حال ديدن خواه در حال چشم برهم نهادن و حيوان بينا باوجود آن نيرو قادر بر عمل ديدن در هر زمان كه بخواهد ، هست . مقصود از عدم ملكه نيز عدم مطلق نيست . بلكه ( در مثال فوق ) عدم ديدن در موضوعى كه ديدن از شأن آن موضوع است ، مىباشد . مانند حيوانى كه كور است اما شأنيت ديدن را دارد ، نه اين‌كه مراد حيوانى باشد كه در اصل آفرينش داراى چشم نيست ، مانند كژدم ، يا مانند مرد نبودن زن . اگر كسى به كژدم ، نابينا بگويد مرادش از عدم و ملكه ، جنس حيوان است و نيز اگر كسى به زن ، بگويد نامرد ، مقصودش از عدم ملكه ، نوع است . اما برحسب اصطلاحى كه گفته شد ، اين‌دو از باب عدم ملكه نيستند . همچنين نابينايى حيوانى كه زمان ديدنش فرانرسيده ، مانند بچهء درندگان قبل از اين‌كه چشم باز كند ، از باب عدم ملكه نيست ، زيرا اين حيوان در آن زمان شأنيت ديدن را ندارد .

--> ( 1 ) - القنيه بكسر القاف و ضمها ، ما اكتسب و جمع ( معيار اللغة ) .